![]() |
![]() |
|
| خاطرات مبارزه آرمین با بیماری سرطان(Cancer) |
|
من آرمین اهل وساکن تبریز 10سال دارم در کلاس چهارم ابتدائی مشغول تحصیل هستم. پدرم دکتری مکانیک و مادرم لیسانس ادبیات هستند. از کلاس دوم ابتدائی همزمان با تحصیل به کلاس زبان انگلیسی هم میرفتم در آغاز ترم چهارم زبان مریض شدم و فعلا" زبان را کنار گذاشتم. دوست نداشتم اصلا" مریض میشدم چونکه مریضی من خیلی سخت و دردناک بود روزها و خاطرات تلخ و بد مریضی ام مرا عذاب می دهند.اصلا" دوست ندارم دوباره مریض شده و به آن بیمارستان برگردم. دوست دارم به زودی خوب شوم. آرزو دارم هیچ یک از بچه های دنیا مزه ی تلخ
مریضی مرا نچشند.حدود 2 ماه از درد به خود می پیچیدم ورم صورتم و دو بینی شدن چشمهایم دیگر بر دردم می افزود. دکترها هیچ کدام از بیماری ام سر در نمی آوردند. 3ماه عذاب ، قبل از تشخیص بیماری ام کشیدم بعد از اینکه نوع بیماریم معلوم شد،دکتر معالجم را دکتر عظیم
شروع کرد با لطف خدا ودستهای شفا بخش دکترم و مهربانی و کمک پرستارهای بخش و زحمات بی دریغ پدرو مادرم و دکترم توانستم درد را به کناری گذاشته ورفته رفته بهبودی ام راحاصل کنم.شیمی درمانی پایان درد های صورت و سر و دندانم و پایان دو بینی شدن چشم هایم بود.اما شروع درد ورنجهای دیگر مانند : تزریق سرم و آمپول روزانه و رگ گیری و تزریق وخون گیری و آزمایشهای ITو مغز استخوان از پشتم وتنهایی بی حوصلگی محیط بیمارستان وعوارض شیمی درمانی بود. اولین روز تلخی که یک هفته بعد از پایان اولین دوره شیمی درمانی ام بود ریختن موهای سرم ومژه هاوابروهایم بود. نمی توانستم این مسئله را هضم کنم اما باز به کمک مادر مهربانم که در لحظه لحظه دوران زندگی بخصوص مریضی ام همواره همراه و غمخوار و یارو کمکم بود توانستم آن را نیز تحمل کنم. بیمارستان با همه تلخی و عذابش خاطراتی هم برایم داشت با اینکه 20 روز هر ماه را در بیمارستان می گذرانیم به مدت ۵/1 سال آنجا نسبتا"خانه اصلیمان شده است پدرو مادر و اطرافیانم همیشه همراهم هستندو دلداریم می دهند نوازشهای مادرم از شب تا صبح در بیمارستان و زحمات پی درپی و بی دریغش وصبرو بردباری اوومقاومتش در برابر سختیها آن هم به خاطر من باعث می شودمن هم به خاطر اینکه او زیاد ناراحت نشود درد و عذاب مریضی ام را تحمل کنم. بیدار میشدم دکتر را بالای سرم کنار تختم ببینم. دکتر رضامند همچون پدر بچه ها بود همه بچه های بیمار به هرروز دیدن دکترعادت کرده بودند. او صبح زود میامد و احوال ما رابا حوصله ومهربانی خاصی هم از خودمان هم از مادرمان جویا میشد با دقت هرروز ما را معاینه می کرد و با ما بچه ها کمی شوخی می کرد.از ساعت 6 صبح تا 2 بعد از ظهر در بیمارستان و در بخش کنار ما مریضها بود.آزمایشهای مخصوص ما بیماران را (IT.وگرفتن مغز استخوان) خودش انجام میداد. خیلی دکتر مهربانی است همه بچه ها دکتر رضامند را دوست دارند.من دوست دارم وقتی بزرگ شدم دکتر بشوم ومثل دکتر رضامند مریضها را درمان کنم من اگر دکتر بشوم ایشان را الگوی خودم قرار خواهم داد و مثل ایشان هم مهربان و دلسوزو هم باسواد و کامل درمان خواهم کرد.فقط امیدوارم در آینده داروهای بهتر و موثرتر درست شود تا بچه هایی که مثل من مریض میشوند دیگر تا این اندازه درد و ناراحتی نکشند و مدام بستری نشوند و فقط با مصرف یک مدت دارو در خانه و در کنار خانواده شان به بهبودی دست یابند و مثل ما علاوه بر درد مریضی درد دوری از خانه وپدرو برادر و.. را نکشند.(انشاءالله) پرستارهای بیمارستان همه با من دوست بودند همه آنها را دوست دارم همه مثل مادر و دوست مهربان من بودند.رگ گیریهای ماهرانه خانم جلیلی ونگاههای مهربان خانم حاجی سلطانی وفعالیت زیادش راو قلب سبز خانم کریم پورو خانم حسین پور و خانم ستاری و خانم فرجی و خانم مجیدی و خانم صادقی و خانم احمدی و خانم علیزاده و...... همه
و همه دوستی دلسوز و مهربان برایم بودند خانم سید اصلی و خانم گنجی آنقدر با من مهربان بودند که من صبح ها می رفتم ایستگاه پرستاری و با مادرم کنار خانم سید اصلی و خانم گنجی می نشستم و دوست داشتم حین شیمی در مانی کنار آنها باشم نه در اتاقم چون آنجا کمتر درد درمان را می فهمیدم. سرزندگی خانم گنجی و شوخی هایش مرا شاد وخوشحال می کرد امیدوارم حالم کامل خوب بشود و دیگر شیمی درمانی نشوم وبزرگ بشوم و هر سال در روز پرستار با
دسته گل و شیرینی به دیدن آنها بروم تا آخر عمرم. ۱۳۸۶/۱۰/۱
الان که ۲ باره شیمی درمانی میشم احساس بدی
دارم بعد ۴ ماه قطع درمان که نتونستم کاندیدی برای
دهنده پیوند مغز استخوان پیدا کنم. پزشک معالجم
شیمی درمانی رو جایگزین پیوند کرد تا برای همیشه و
بطور کامل درمان شوم. بعضی وقتها که خسته میشم
روحیه شاد و خستگی ناپذیر و چهره شاد و خندان و پر
امید مادر و پدرم باعث میشه از اینکه نا امید شدم
خجاتت بکشم روحیه شادی که ب من میدن بیماریم و
از یاد میبرم . برام دعا کنید .امروز ۲ آبان۸۷ درست ۲
ساله که شیمی درمانی میشم و امروز سی یمین
بستری شیمی درمانی مو با افت wbcصفر با یاری خدا
تموم کردم. تا آخرین لحظه میجنگم نمیزارم رابدومیو
سارکوم به من پیروز بشه. ۸۷.۸.۵
من یک انسانم با خنده هایم،با گریه هایم مهر و خشمم اندوه و شادیم نفرت و عشق و آنچه با من بوده است. من می دانم چگونه دستهایم را برای رهایی بتکانم با چشمانم اوج پرواز را حس کنم با انگشتانم پوست کاج را بدانم زبانم،آواز طبیعت را می داند می شناسد و می خواند آنچه باید باشد،با من است. رهایم کنید خود را بیابم مجالی دهید مسیر را می دانم آری،من ساربان هدایت خویشم. و امیدوار به خدا تقدیم به: پدرو مادرم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/06/30ساعت 22:56 توسط ن.مادر آرمین |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
وبلاگ آرمین 10ساله که خاطرات2 ساله و تلخ و پر از تجربه شیمی درمانی اش را نوشته بودبعد از او توسط مادرش این وبلاگ جهت کمک به کودکان سرطانی و امور خیریه مربوطه فعال می باشد.
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته اوّل بهمن 1387 هفته چهارم شهریور 1386 هفته سوم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 |
|
RSS
|