![]() |
![]() |
|
| خاطرات مبارزه آرمین با بیماری سرطان(Cancer) |
|
اوایل مرداد85 آرمین با دیدن عکسش در روزنامه که بخاطر معدل بیستش در خرداد سوم دبستان بود شادی کاذبی در جهره اش نشست. دندان دردی که روی گونه سمت چپش داشت روز به روزبیشتر میشد و تورم اندکی که در همان ناحیه از صورتش ایجاد شده بود نگرانی ما را بیشتر میکرد ولی به هر کدام از دندانپزشکهای ماهر و معروف شهر میبردیمش سر در نمی آوردند ولی نمیخواستن اعتراف کنن و همچنان با این جملات که چیز مهمی نیست و خوب میشه نگران نشید و یه عفونت دندونی ساد ه اس ما رو مطمئن میکردن ولی من با هر شبی که آرمین از درد گونه و دندونش تا صبح نمی خوابید فرداش از یه دکتر دیگه وقت میگرفتم و میبردمش بلاخره هیچکدام از این دکترها ( دکترها: نجف پور دندانپزشک کودکان.ساسان گنجعلی بی. دکتر قریشی . رادیولوزی دکتر راد که با گرفتن 5 عکس از سر و صورتش تشخیص اشتباه عفونت مفصل فکی را داد و مابقی دکتر ها رو گمراه کردو ,, پیشنهاد سی تی اسکن رو نداد. دکتر مصباح. دکتر پهلوان زاده .دکترمقدم. دکترعظیم علمیه. دکتر احمدی. دکتر صالح پور و چند تن از دکتر های که اسمشون در خاطرم نیست.) هیچکدام از این دکتر ها درد و تورم گونه آرمینو که روز به روز بیشترو متورم تر میشد نه تنها تشخیص ندادند. هیچکدام پیشنهاد یه سی تی اسکن و نکردن. آخرش من بعد 2 ماه دربه دری از این مطب به اون مطب آرمینو بردم پیش دکتر آرتا جراح فک.و ماجرای 2 ماه و تشخیص دکترها و خوردن اینهمه آنتی بیوتیک و در نتیجه بدتر شدن احوالات آرمینو گفتم . و خاطر نشان کردم که آقای دکتر من میترسم دندون درد حتی با عفونت بالا هم اگه بود با این 200 آنتی بیوتیکی که جور واجورش رو دکترهای ذکر شده در بالا تجویز کردن حتما یا خوب میشد یا لااقل کم میشد ولی تورم و درد آرمین رفته رفته بیشتر میشه و ثب میکنه با هیچ مسکن معمولیم دردش کم نمیشه. دکتر آرتا گفت خانم محترم من تعجب میکنم که چرا همکارانم با دیدن اینکه داروها جواب نداده چرا پیشنهاد سی تی اسکن نکردن چون دردی که همراه تورم باشه و رفته رفته بیشتر بشه تب هم بکنه و به مسکن دردم جواب نده ما باید فوری یه سی تی اسکن بگیریم از سر بچه. من نگرانی و ترس سراسر وجودمو فرا گرفت گفتم دکتر شما چی تشخیص دادین مگه ؟ گفت من اعتراف میکنم که نتو نستم تشخیص بدم ولی نگران نباشید با سی تی همه چیز معلوم میشه.وقتی جواب سی تی اسکن آرمین رو از رادیولوزی حافظ گرفتیم در دلم آشوبی بر پا بود استرس و اضطرابی بی پایان وجودم را در بر گرفته بود . نمی خواستم به دلم بد بیارم .جواب رو بردیم پیش دکتر آرتا .اون وقتی نگاه به کلیشه های سیاه عکسهای سی تی اسکن انداخت با سرعت تمام کلیشه ها رو درون پاکت گذاشت و به ما گفت که هر چه زودتر باید دکتر مهرداد نهایی از این توده مشخصه نمونه برداری کنه تا ببینیم این توده که میگین کجاست؟ گفت همون دندون دردی که داره و صورتش تورم پیدا کرده توی سینوس صورتش یک توده دیده میشه. گفتم حتما عفونت دندونشه که به شکل کیست دیده میشه. دکتر گفت نه خانم هیج کدوم از این چیزای ساده که میگین نیست. اون یه توده سرطانیه ولی باید نمونه برداری بشه با جراحی از اون ناحیه تا نوع توده معلوم بشه تا از روی نمونه پاتولوزی دارو بهش تجویز بشه. وقتی کلمه خوناشان سرطان رو شنیدم چیزی که اصلا نه میتونستم باورش کنم نه میتونستم حتی بهش فکر کنم از اطلاعاتی که از سرطان داشتم این بود که مامانم گفته بود اسمشو به زبون نیارین اگه هم شنیدین بگین خدا به دور کنه. از فامیل و آشناها تا به اونروز نشنیده بودم کسی سرطان بگیره البته تو ی بچه نشنیده بودم تو بزرگسالان پیر اونم از فامیلای خیلی دور اطلاعات کمی خیلی اندک که سرطان باعث مرگ میشه رو فقط یاد داشتم. تمام تنم لرزید حس کردم زلزله شد ودنیا داره رو سرم خراب میشه.تمام خاطرات پسرم از لحظه تولدش مثل برق در عرض 1 دقیقه از ذهنم گذشت و آخرش مرگ رو به ذهنم آوردم . نه امکان نداشت نمیشد باور کرد اصلا نمیشه. فکر میکردم مرگ و سرطان مال همسایه ها و آدمای غریبه هست نمی تونه خدا پسر منو ازم بگیره اصلا در عین تلخی خنده دار اومد برام این موضوع این دروغ بزرگ این خواب که کابوس بود. کاشکی کابوس بود ولی متاسفانه واقعییت داشت پسر خوشگل و با هوش و قد بلند و درس خوان من مبتلا به سرطان شده بود . آرمینی گه موقع تولد 3.890 گرم وزن و 52 سانت قد داشت 2 سال کامل شیر مادر خورده بود و رشدش در نمودار رشد بچه در روی منحنی ماکزیمم رشد در همه سنینش قرار داشت با هو ش و با ذکاوت فوق العاده که از 5 سالگی آشنا به کامپیوتر حتی اینترنت و تایپ و چت بود و از 7سالگی به کلاس زبان میرفت و همراه درسش در زبان هم موفق بود در مسابقات علمی مدرسه نفر اول و .... خلاصه با توجه به نقاشیهایش در طول درمان و رفتار پسندیده اش در طول مریضی اش که مثل یک مرد 30 ساله عمل میکرد میشد مطمئن گفت که یکی از نخبه گان کشور در آینده خواهد بود. . سکوتی که بین من وپدر آرمین ایجاد شد تا نزدیکیهای خونه ادامه پیدا کرد که ناگهان آن سکوت با صدای زنگ تلفن مادرم که نگران جواب سی تی بود شکسته شد و من وقتی جواب رو به مادرم گفتم ناگهان تازه فهمیدم که چه اتفاقی افتاده و دکتر چی گفته! صدای حق خق گریه هام با صدای گریه مادرم که با ناباوری گریه میکرد در اونور خط و صدای ترمز ماشین همسرم در هم آمیخت. صدای گریه های من ومادرم باعث شده بو د که متوجه گریه های همسرم نشوم. وقتی گوشی رو قطع کردم دیدم پدر آرمین بیصدا سرش رو رو فرمان گذاشته و داره آروم گریه میکنه. برگشتیم خونه آرمین که درد میکسید دوید اومد و پرسید مامان چی شد جواب سی تیم چیه مریضیم؟ باید آرومش میکردم تمام ناراختی مو باید مخفی میکردمو بروش میخندیدم باید براش فیلم بازی میکردم مثل خوانندهای که 1 ساعت قبل کنسرت شادی که باید به مردم تحویل بده خبر مرگ عزیزشو بهش بدن بعد ازش بخوان برو رو صحنه بخند و بخون مجبوری. گفتم چیزی نبود عزیزم بروش خندیدم و گفتم جای نگرانی نیس یه عفونت ساده است. چند دقیقه ای از اومدن ما به خونه نگذشته بود که اطرافیان نزدیکمون برادرو خواهر و مادر و پدر با ناراحتی به خونه ما اومدن.مسولیت سنگینی داشتم چون هم باید ناراحتیمو مخفی میکردم تا آرمین چیزی نفهمه و هم باید مادرو نزدیکانم را که بیش از من بی تابی میکردند با ایما و اشاره که آرمین متوجه نشه آرومشون میکردم. در حالیکه بیش از27 سال سن نداشتم و همسنای من نمیتونستن حتی تصمیم بگیرن که ازدواج بکنن یا نه ؟.من صا حب یه بچه 9 ساله سرطانی شده بودم و مسولیت سختو خطیرو دردناکی برام شروع میشد. خلاصه آرمین از ناحیه کام دهان با یک عمل جراحی سختی نمونه برداری(بیوپسی) شدو جواب پاتولوژی بعد 1 ماه حاضر شد. و توی این 1 ماه درد و رنج آرمین که از ناحیه بیماریش میکشید رفته رفته بیشتر و غیر قابل تحمل تر میشد.
یادم می آید یکی از روزهایی که خیلی عذاب میکشید و درد داشت(قبل از شیمی درمانی) با گریه پیشم اومد و دید که سر نماز دارم گریه میکنم نمی دانم چه چیزی از دورو برش حس کرده بود که از من این سوال رو کرد.."مامان! من از قبر میترسم اونجا تاریک و سرده چرا وقتی کسی میمیره توی فبر میزارنش؟" من چه می توانستم در آن لحظه بگویم تا او آرام شودجز اینکه بغض و هنگامه ای که با این حرفاش در درونم بر پا کرد با فریادی سرکوب کنم که مانع ریختن اشکهایم گرددو او از اینکه سوالش خیلی مسخره و دور از ذهن است احساس امنیت خاطر و آرامش کند.
روز اول ماه مهر85 که آرمین از درد داشت بیحال میشد ودنبال بهانه ای برای گریه میگشت صدای بچه های مدرسه آرمین(پرواز) که خیلی نزدیک خونه مان بود کاملا به گوش میرسید .صدای قرائت قرآن وسرود ملی. رفتم تراس و با دیدن حیاط مدرسه که بچه ها صف ایستاده اند دلم پر از خون شد چرا آنسال نباید آرمین در میان دوستانش می بود؟ از ثبت نام او تا شروع مدارس چه چیزی عوض شده بود که آرمین با پای خود رفته و ثبت نام کرده بود و موقع شروع مدارس با درد چشم و سر و صورتش داغ به دلم میکشید. چرخه دنیا کجا اشتباه چرخیده بود؟ چه چیزی مانع چرخش فلک بروی مدار حلقوی آرام و بی دغدغه گشته بود؟ آیا گناه من بود؟ گناه آرمین چه بود؟ به خاطر اینکه صدای مدرسه را نشنود و مثل من عذاب نکشد تمام پنجره ها را بستم و صدای تلوزیون را زیاد کردم. گوشی را برداشتم و به تمام اطراف و نزدیکانم که تقریبا هر شب برای دیدن آرمین میامدند گوش زد کردم که مبادا در پیش آرمین حرفی ار مدرسه و اول مهر و کیفو کتاب بزنید او نباید به فکر مدرسه بیفتد با دردی که میکشد فعلا مدرسه را فراموش کرده با یادآوری اش عذابش را 2چندان نکنید. روزی که پس از تحقیق فراوان با دکتر رضامند فوق تخصص خون و آنکولوزی آشنا شدیم و تعریف زیادش را از همه شنیدیم جواب پاتالوژی را به ایشان نشان دادیم و او با توجه به نوع تومور مشخصه با امیدی 60% ما را با شیمی درمانی آشنا نمود. و گفت که نوع تومور آرمین اگر به دارو جواب مثبت دهد نیاز به 17 دوره شیمی درمانیست که 1 الی 1.5 سال طول میکشد او گفت تغذیه و روحیه و بهداشت در این امر حائز اهمیته زیادیست و هر دوره اگه بی مشکل پیش بره حدود 8 روز طول میکشه و باید هر 13 روز 8 روز بستری بشه و موهاش خواهد ریخت ولی نگران نباشید بعد قطع داروها دوباره مثل اولشون موهاش در میاد. روز 17 مهر سال 85 بود که آرمین را جهت دریافت اولین دوره کموتراپی(شیمی درمانی) در بخش خون بیمارستان کودکان بستری کردیم. بعد از اینکه رگ گرفتن و براش سرم زدن اونو از من جدا کردن و بردن اتاق کار پیش پدرش ازش آزمایش مغز استخوان و آزمایش آب نخاعی از استخوان لگنش بدون بیهوش کردن گرفتند و یکسری آزمایشات خون ازش گرفته شد سپس شیمی درمانی او را شروع کردند. شیمی درمانی پایان دردهای سر و گونه و دندان آرمین و شروع عذابهای دیگر بود. قرار بود 14روز یکبار 5 روز شیمی درمانی و 1هفته کامل بستری بشه. نرسها و دکتر توصیه های لازم بهداشتی و نگهداری یه فرد شیمی درمانی شونده رو به ما کرد و ما تازه فهمیدیم که علاوه بر غم و غصه بزرگ چه روزهای سختو عذاب آوری پیش روی ما و آرمین هست. از اولین روز که دارو شروع شد تهوع و استفراغ شدید با سر درد و تب ناشی از داروها به سراغ آرمین اومد. روزهای پرکارو پر غصه و پر از عذاب و تنهایی وشبها بیخوابی و پاشویه کردن و اضطراب .هیچ آرامش و استراحتی نداشتم. هر چه خواهر و اطرافیانم اصرار میکردن که یک شب بجای من همراه آرمین بمانند تا من به خونه برم و استراحت کنم قبول نمی کردم. یک بچه چهار ساله کاملا وابسته به من و یک بجه 9 ساله سرطانی محتاج من ! کدامیک از بچه هایم را باید انتخاب می کردم. اونیکه با چشمانی اشکبار نمی دانست که مادر و پدرش برای چه در تلاطم و اضطراب و گریه و بی صبری هستند و فقط گریه می کرد و در میان آن همه هیاهو مادرش را که من بودم به پیش خود می خواند و بچه معصوم و پر احساس 9 ساله ام که چشمان نگران و درد آلود و بی گناه و پر از سوالی که در مغزش غوغا میکرد که مامان من چه ام شده؟ چرا منو عذاب میدین آخر این دردهام چی میشه؟ من چرا ناگهان و یه هویی اینجوری شدم ؟ چرا چشم چپم خوب نمیبینه؟ چرا همه گریه میکنید؟ به هر حال با همه اینهامجبور بودم آرمین را انتخاب کنم آرمان را به مادرم سپردم و با نهایت احساس ناراحتی از او جدا شدم و به بیمارستان که مانند زندانی کوچک میماند برگشتم.شباهت بخش خون به زندان هم از نظر بچه ها هم از نظر ما مادران به این دلیل است که محکومان کوچک و بیگناه بخش خون هم اجازه بیرون رفتن و نفس کشیدن در حیاط و هوای آزاد را بدلیل امکانات رفاهی خیلی پایین بیمارستان نداشتند و میله های پشت پنجره ها و نگهبانان پشت در سالن و وجود تابلو های بزرگ ملاقات مطلقا ممنوع که آدم احساس میکنه وارد اینجا که میشه از اجتماع و زندگی بیرون قطع بشه و ملاقاتی وجود نخواهد داشت. خدای من نگهبان نمیزاره بچه رو ساعاتی بیرون برد پنجره اتاقها باز نمیشه هم اتاقی تو هر کسی که باشه :مریض بدحال یا بچه کوچکی که خیلی گریه میکنه یا کسی که خیلی فرهنگش پایینه و عدم رعایت بهداشت رو میکنه هم اتاقی توهر کی و در هر شرایطی که باشه هیچ چاره ای نداری و باید خودتو با اونها (4 هم اتاقی در یک اتاق16 متری) به مدت 20 روز در ماه یا حتی 30 روز .40 روز یا حتی شده 2 ماه در هر بستری وفق بدی. این برای شخصیت حساس و زودرنجی مثل من و با احساسات آرمین و رفتارها و گفتارها ی مودبانه او مثل شکنجه ای بود که باید تحمل می کردیم. امکانات بخش خون بیمارستان کودکان تبریز به حدی پایینه که فقط 6 اتاق برا چند صد تن مریض و 24 مریض بستری در خود بخش وجود داره اتاقهای کوچک بدون پنجره ای که باز بشه و بدون هیچ چشم اندازی از بیرون که لااقل بچه ها از پنجره فضای بزرگ و دلبازی رو بتونن ببینن اتاق ایزو له (1تخته برا مریض بد حال)کامل وجود نداره . کم جمعییت ترین این 6 اتاق 2 نفره و پر جمعییت ترین اتاق 7 نفره که چون برای هر مریض یک همراه وجود داشت در واقع یک اتاق 7 تخته 14 فرد توش با عذاب شب رو صبح میکنند. ولی محکومان غمگین با قیافه هایی پر از دردو رنج و چشمان همیشه گریان بخش خون یک تقاوت با محکومین زندان دارند که اگر حتی اجازه فرار به آنها داده شود هم نمی توانند فرار کنند چون تنها راه چاره ی ادامه زندگی را ماندن در این بخش و تحمل شکنجه های ناش از شیمی درمانی این بخش میدانند.و ما جزو بد شانسترین این محکومین شدیم که .... بیشترین دوره ای که هر بچه ی محکوم سرطان در این بخش می گذراند البته اگر ( همان اول پیش خدا نمیرفت) فوقش 17 دوره بود که در طول 1 الی 1.5 سال طی میکرد ولی آرمین تا کنون محکوم به 30 دوره شیمی درمانی شد که بیش از 2 سال طول کشید وهنوز ادامه دارد و معلوم نیست که 30 دوره به 40 دوره خواهد رسید یا خداوند اجازه نخواهد داد. ویا به خواست خدا خوب شده و دوره هایش اتمام خواهد یافت.آرمین جزو قویترین بچه های سر طانی است که توانسته 31 دوره با داروهایی بسیار با دوز بالا با سرطان بجنگد و هر بار بعد هر دوره یک نوتروپنی شدید(سلول سفید کامل صفر یا فوقش 200 و پلاکت زیر 30 هزار و خون کمتر از 8) را با قوت بدون هیچ عارضه و عفونتی با روحیه بسیار عالی بگذراند. ارمین تا به حال در طول این 2 سال 30 بستری 8 روزه برای شیمی درمانی و مابین هر 2 دوره شیمی درمانی (در عرض 14) روز 1 بستری 5 روزه برای نوتروپنی . کلا فعلا 60 بستری در طول 2 سال یعنی تقریبا 400 شبانه روز در بیمارستان بسر برده.ولی فعلا در 30 امین دوره بسیار شادو سرحال و امیدوار و در حال بازی با بچه ها در بیمارستان است و اگر موهایش نریخته بود هیچ ظاهر مریضی نشان نمیداد. اولش دکتر به ما گفت 12 دوره بعد آرام آرام که ما کمی عادت کرده بودیم گفت 17 دوره و بعد 17 دوره که در اول مهر 86 تمام شد درست 1 سال بعد, قطع درمان شده و برای درمان بیشتر و محکمتر برای پیوند مغز استخوان در بیمارستان شریعتی تهران رفتیم وچون فاکتورهای خون برادر کوچکش که تنها دهنده پیوند خون میتوانست باشد با خون آرمین نگرفت او 2باره بعد 5 ماهقطع درمان 2باره 17 دوره دیگر محکوم به بستری در این زندان کوچک وغمگین شد.وچون در عرض 5ماه قطع درمان موهایش 2باره کامل رشد کرده بودند و آرمین توانسته بود 5 ماه به مدرسه و کلاس چهارم برود و من و او در طول آن5 ما این وبلاگ را جهت تشکر از پرسنل و پزشکان بیمارستان درست کرده بودیم. 2باره برگشت ما به بخش خون برای دریافت 17 دوره دیگر در اوایل اسفند ماه 86 بجای پیوند برای منو آرمین مثل مرگ و سرطانی 2باره شروع شده به نظر می آمد. بعد 5 روز شیمی درمانی دکتر به ما گفت چون موهای آرمین خیلی خوشگل ومشکی و صاف و بلند بود باید کوتاهش کنید تا وقتی داروها اثرش و کردو موهاش تا چند روز دیگه ریخت موهاش کوتاه باشه و بچه غصه نخوره. آرمین خیلی به موهایش حساس بود همیشه اونها رو جلو آینه برس میزد و ژل میزد و خیلی علاقه به موی بلند داشت. حتی وقتی اولین روز که در بخش خون بستری شد و همه بچه های مریض را بی مو دید خیلی ناراحت شد و با بغض به من گفت مامان من و از پیش این بچه های بی مو ببر بیرون من می ترسم من و هم مثل اونا کنن و موها مو کوتاه کنن. دکتر که این و گفت باباش رفت و دستگاه مو کوتاه کردن رو آورد ویه صندلی گذاشتن در گوشه ای از سالن و آرمین رو با هزار حرف ودروغ نشوندن رو صندلی و من با اینکه گریه می کردم آروم و بیصدا از یه طرف تو گوشش زمزمه میکردم که پسرم باید موها تو کوتاه کنیم این قانون بیمارستانه تا موهات کثیف نشه و باعث انتشار میکرب نشه چون اینجا کم میتونی حموم بری و به همین علت موهاتو کوتاه میکنیم مگه دوس نداری پسرم که زودتر خوب بشی و دیگه سرت درد نکنه پس قبول کن لطفا . و از طرف دیگه اشکهای آرمین که بیصدا و مظلومانه روی گونه هایش می افتاد با دستم پاک می کردم موهای سیاهش که دسته دسته روی زمین می افتادند از پشت سرش یه جوری که نبینه از روی زمین جمع میکردم و در نایلون میذاشتم. چرا؟ خودم هم نمیدونستم. شاید فکر میکردم آرمین رو برای همیشه از دست خواهم داد و فقط با شیمی درمانی داریم عمرش را چند ماهی طول میدیم. اطلاعاتم از سرطان و شیمی درمانی در این حد بود.و مطمئن فکر میکردم که موهاشو دیگه تا این اندازه نخواهم دید واسه همین اونارو جمع کردم و توی کمدم تا الان نگه داشتم. ولی الان میبینم با اینکه خیلی سخته و عذاب و ناراحتی و غم و غصه و در نهایت یک پدرومادر صبورو پر تحمل وفداکارو یک جیب پر پول می خواهد ولی باز هم اگر همه این امکانات مادی و معنوی و حفظ کامل روحیه توسط پدر و مادر جمع شود 50 درصد بچه ها کاملا خوب میشن و خداوند وقتی آدم رو لب پرتگاه میبره یا همون لحظه پرواز رو یادش میده و یا از پشت محکم میگیرتش. روزهای خیلی سختی در بیمارستان گذراندیم تمامی عیدها(نوروز. 4شنبه سوریها .13بدرها. فطر. قربان.تولدها ....) و تمامی روزهای عزاداری و تعطیل(عاشورا. تاسوعا...) تمامی این روز های خاص رو در طول این 2 سال در بیمارستا ن و به دور از خانواده با عذابهای شیمی درمانی بدون داشتن ملاقاتی گذراندن بسیار سخت بود ولی منو آرمین با خوشرویی و امد و روحیه شاد صبر کردیم. من در همچین روزهای خاصی با اینکه دلم در درون میگرفت ولی سعی میکردم ظاهری بسیار شاد و پر انرژی داشته باشم تا هم آرمین احساس خوبی داشته باشد هم مریضهای دیگر که با ما هم اتاقی بودند از محیط شادی که من ایجاد میکردم خوشحال میشدند. آنجا مادرانی نیز بودند که بدون در نظر گرفتن روحیه مریض و فرزندشان ناراحتی درونی خود را بروز میدادند و میزدند زیر گریه و بچه هایشان هم تحت تاثیر آنها روحیه اش را میباخت و گریه میکرد و ناراحت میشد هم برای خود هم برای اینکه باعث احساس بدبختی و گریه در مادرش شده بود. من همیشه به اینگونه رفتار از مادران اعتراض میکردم و میگفتم ما علاوه بر اینکه اینجا وظیفه داریم به بچه مون به غذاش و نظافتش و لباسهاش برسیم یه وظیفه مهمتر دیگه ای هم داریم و اونم حفظ روحیه خودمونو بچه هامون است. اونا باید ما رو شادو سرحال ببینن تا بتونن انرژی مثبت از ما بگیرن تا بتونن با روحیه ی شادو قوی با این مریضی سخت مبارزه کنن . اگه اینا هر روز با ما گریه کنن و از اینکه باعث ناراحتی مام میشن احساس گناه بکنن دیگه نمیتونن این راه سخت و ادامه بدن. میگفتم اگه با گریه و افسردگی بچه هامون خوب میشن بشینیم 100 شبانه روز گریه کنیم و لی اینجوری نه تنها خوب نمیشن بلکه روحیه شون افت میکنه و زودتر از بین میرن. میگفتم بهشون بیاین فرض کنیم بچه هامون فقط 2 ماه فرصت زندگی دارن اونوقت بهتر نیست این 2 ماه رو هم برا اونا هم برا خودمون خوش بگذرونیم که هم خاطره خوبی باهاشون داشته باشیم هم بعد از دست دادنشون عذاب وجدان نگیریم که ما که میدونستیم 2 ماه وقت زندگی داره چرا اجازه دادیم گریه کنن و ناراحت بشن چرا کمکشون نکردیم شادتر بشن و 2 ماه تا میتونن شادو راضی باشن. پس بیایید با این کارهای ساده یعنی گریه و اندوه ناراحتی و کشتن روحیه اونها باعث 1 عمر عذاب وجدان برا خودمون نشیم. همه حرفای منو قبول میکردن و از من تشکر میکردن و سعی میکردن به ظاهر خودشون وبچه هاشون برسن و اونجا بر خلاف غم درونیشون روزهای شادی رو با عزیزانشون بگذرونن. من همیشه تو بیمارستان سعی میکردم شاد باشم و امیدوار و شادیمو هم به پسرم هم به مریضهای دیگه منتقل میکردم جوری که شاید اگه یکی از بیرون میومد و منو انجور شادو پر انرژی میدید فکر میکرد یا با این مریضی آشنا نیستم یا خیلی بیفکرو خیالم. ولی فکر دیگران برام مهم نبود مهم فکرو روحیه پسرم بود. که وقتی منو شادو سر حال و پر جنب و جوش میدید میگفت مامان وقتی میریم بیمارستان بستری بشیم تو اونقدر با شادی و حوصله وسایل بیمارستانو جمع میکنی که من حس میکنم میریم پیکنیک و مریضیم و فراموش میکنم و منم با شادی میرم اسباب بازیامو و وسایلم رو واسه رفتن به بیمارستان جمع میکنم حتی حس میکنم دلم برا دوستانمون و پرستارها تنگ شده و با خوشحالی میرم بیمارستان. منم اینو میخواستم نه اینکه با گریه و ناراحتی پسرم و به زور و داد و فریاد ببرمش بستری کنم. همه اونجا دوس داشتن با ما هم اتاقی بشن چون جو اتاق ما شادو پر امید بود اجازه نمیدادم کسی تو اون اتاق که پسرم بستریه حرفی از مرگ و سرطان بزنه همش حرف قطع درمانها و اونایی که به بهبودی کامل دست یافتند بود. براشون سی دی باز میکردم جوک تعریف میکردم مسابقه نقاشی تو اتاق میذاشتم . خاطرات شادو خنده دار تعریف میکردم و همه حرفاشون ناخودآگاه به سمت شادی و شاد کردن کشیده میشد. شبها که آرمین میخوابید و پرستار آخرین داروشو میزدو چراغ و خاموش میکرد و میرفت یواشکی با غم بزرگ توی دلم تنها میشدم و خوابیدن آرمین رو تماشا میکردم و انگار که از اون همه شادی کاذب خسته شدم آروم طوری که تو تاریکی اتاق کسی نبینه گریه میکردم. بعد 2 باره صبح با شادی وامید در حالیکه بی خوابی شب رو با آب و خنده از سرو صورتم میشستم تا آرمین روز شاد جدیدی رو شروع کنه بیدار میشدم و به پسرم میرسیدم............. ........................................... .................................... ..................................... خاطرات تلخو شیرین 2سال بستری بیمارستان اونقدر زیاده که بخوام همه شو بنویسم تموم نمیشه اگر خداوند توفیق بده و انشالله پسرم خوب بشه و سع خواهم کرد به صورت کتابی اینا رو بنویسم تا همه از تجربیات تلخ و شیرین ما استفاده کنند و قدر سلامتی و زندگیشونو بدونن.
ن. اکبرپوران مادر آرمین ۱۰/۷/۸۷ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/11/02ساعت 17:14 توسط ن.مادر آرمین |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
وبلاگ آرمین 10ساله که خاطرات2 ساله و تلخ و پر از تجربه شیمی درمانی اش را نوشته بودبعد از او توسط مادرش این وبلاگ جهت کمک به کودکان سرطانی و امور خیریه مربوطه فعال می باشد.
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته اوّل بهمن 1387 هفته چهارم شهریور 1386 هفته سوم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 |
|
RSS
|